تبليغاتX
VIRGO & GEMINI

VIRGO & GEMINI

شاید روزی به یاد بیاوری که برایت می نویسم مثل گذشته!

 

 

به من بگو عشق چیه؟

اگه عشق به هم نرسیدن و اشک دوری ریختنه

چرا بعد از یه مدت گریه زاری معشوق فراموش می شه

اگه عشق وصاله و خوبی و خوشیه

چرا بعد از یه مدت خوبی و خوشی عشق فراموش میشه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11:23 توسط هستی| |

 

 

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه،

به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،

 پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته،

خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.

تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت

و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.

جام بلور، تنها یک بار می‌شکند.

می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت.

اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.


احتیاط باید کرد.


همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.


بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 15:30 توسط هستی| |

خدایا ببخش

 

رویاهای من از واقعیت دور است

یادم رفته بود کی هستم و کجا زندگی می کنم

یادم رفته بود همین که دارم خوشبختی محضه

خدایا ببخش

هر چه دارم از تو دارم هر چه از تو دارم زیباست

 

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 1:24 توسط هستی| |

 

 

آن روزها گذشت که مرا می جستند

دیگر هیچ کس یادی از من نمی کند یادی از خاطره هایم

آن روز ها گذشت دیگر هیچ کس به من نگاه نمی کند

یک آدم عادی شده ام که آرام زندگی می کند

خدایا شکرت که آسمانم آبیست

شکرت که غم ها رهایم کردند

اگر هیچ کس یادی از من نکند بهتر! هرچه غریبه تر باشم بهتر!

من فقط یک نگاه می خواهم تا لحضه هایم را در آن خلاصه کنم

نگاهی که عاشقم می ماند ؛ حتی با صدایی که از عمق سکوت می آید

من همه چیز دارم خدایا ...هر چه غریبه تر باشم بهتر!

فقط او مرا بشناسد مثل همه ی لحظه هایی که چشمانش با وجودم آشناست

هرچه غریبه تر باشم بهتر!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 9:18 توسط هستی| |

 

 

 

خدایا به خاطر تمام خوشبختی هایی که به من دادی

 از تو ممنونم.

به خاطر چشمهایم که میبیند

گوشهایم که می شنود

دستهایم که لمس می کند

پاهایم که راه می رود

ممنونم

به خاطر قلبم که می تپد

روحم که می فهمد

صدایم که شنیده میشود

وجدانم که درد می گیرد

ممنونم

به خاطر عاشق بودنم

حس زنده بودنم

احساس داشتنم

مغرور نبودنم

ممنونم

به خاطر سلامت همسرم

مادرم

دوستانم

خانواده ام

ممنونم

به خاطر نعمتهای روز افزونت

سرمایه های زندگی ام

پولی هر ماه برای زندگی دارم

درسی که می خوانم

ممنونم

به خاطر بخشش گناهانم

گذشت از بی توجهی هایم

عفو روز های بی خردی ام

ممنونم

خدایا هرچه بگویم باز هیچ نگفته ام

تو اهورای مهربانم را به من دادی

و من باز از تو می خواهم عمر همسرم از من طولانی تر باشد

میخواهم تمام عزیزان او و من سالیان طولانی عمر با عزت

داشته باشند

و...

باز هم ممنونم

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 8:6 توسط هستی| |

 

 

از یه استاد بزرگی شنیدم :

عشق ازلی و ابدیه

می دونید این یعنی چی؟

یعنی خدا از ازل دو نفرو برای هم خلق می کنه

و اون دوتا هیچ وقت احساسشون به هم عوض نمیشه

پس احساسی که تموم میشه عشق نیست

پس خیلی ها که ادعای عشق می کنن تا حالا عاشق نشدن!

شاید هیچکس تا حالا عاشق نشده...

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 19:41 توسط هستی| |

 

 

 

تولدم مبارک!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:9 توسط هستی| |

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 10:5 توسط هستی| |

ما همه چیز رو اشتباه می فهمیم

به همه شک می کنیم

همه چی توی دنیای ما وارونه ست

ما به عشق میگیم هوس

به هوس میگیم عشق

ما به فقیرا میگیم دزد

پولدارا رو پیغمبر می دونیم

ما به نوزاد دختر میگیم خفت

نوزاد پسر رو برکت می دونیم

توی دیار ما ازدواج باید عشقو به وجود بیاره

ما آدمای خوبی هستیم

ما از همه بیشتر میفهمیم

هیچکس جز ما هیچی رو نمیفهمه

ما عاشق آدمای دروغگوییم چون اونا قشنگ تر حرف میزنن

ما دنیاهای عقب مونده رو دوست دارم

ما اصلا عقب موندگی رو دوست داریم

ما خواهرامونو می کشیم چون عاشق شدن

ما پسرامونو از خونه بیرون میکنیم چون میخوان زنشونو خودشون انتخاب کنن

ما دانشگاه نرفته ها رو آدم حساب نمیکنیم

ما باید یکی بزنه توی سرمون تا قانونو رعایت کنیم

ما چون دکتریم جواب سلام هیچکس رو نمیدیم

ما همیشه می خوایم اول صف باشیم حتی اگه نوبتمون نباشه

ماخیلی خوبیم

ما خیلی منطقی هستیم

ما عربا رو دوست نداریم اما عینه اونا رفتار میکنیم

ما بهتریم ملت رو زمینیم

ما ملت کوروش کبیریم

ما ایرانی هستیم....

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 20:28 توسط هستی| |

خدایا!


تو چه بی صدا می بخشی


و من ...


چه حسابگرانه عبادتت می کنم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 23:21 توسط هستی| |

Design By : Mihantheme